مستند

شهید بابایی چگونه شهید شد؟

( رای: 1 امتیاز: 5 )

شهید بابایی چگونه شهید شد؟

شهید بابایی چگونه شهید شد؟

صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عيد سعيد قربان، تيمسار بابايي به همراه سرهنگ خلبان “بختياري ” با يك فروند هواپيماي اف 5 دو نفره، در پايگاه هوايي تبريز به زمين نشست. به محض اين كه هواپيما به زمين مي نشيند، سرهنگ خلبان “علي محمد نادري ” و تعدادي ديگر از خلبانان به استقبال مي آيند. بعد از اين كه وارد ساختمان فرماندهي مي شوند، سرهنگ بختياري مي گويد:

– تيمسار اگر اجازه بدهيد من كمي خسته هستم يه كم استراحت كنم موقع پرواز بيدارم كنيد.

و بابايي به او مي گويد: “برو برو تو استراحت كن. “

سرهنگ بختياري به گوشه اي از سالن مي رود و دراز مي كشد كه بعد از چند دقيقه به خواب فرو مي رود.

بابايي به همراه سرهنگ نادري، وارد گردان عمليات مي شود. بابايي ماموريت پروازي را در دفتر مخصوص مي نويسد و زير آن را امضاء مي كند. سرهنگ نادري به او مي گويد:

– تيمسار شما خسته هستيد بهتر است استراحت كنيد.

كه بابايي به سرهنگ نادري مي گويد:

– نه آقاي نادري خسته نيستم …

و سپس به سرهنگ نادري مي گويد:

– محمد آقا … بگو هواپيما را مسلح كنند.

سرهنگ نادري مي گويد:

– عباس جان … امروز عيد قربان است چطوره اين كار را به فردا موكول كنيم؟

بابايي مي گويد:

– امروز روز بزرگي است … روزي است كه اسماعيل به مسلخ عشق رفت … نادري مي داني من امروز بايد در قزوين باشم، آخه تعزيه داريم. به پدرم گفته بودم نقش كوچكي هم براي من در نظر بگيرد، اما حالا اين جا هستم. اگر موافقي طرح پرواز را مرور كنيم.

با تاييد سرهنگ نادري، بابايي شروع به تشريح عمليات مي كند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندي، تاسيسات و نيروي هاي زرهي دشمن را روي نقشه مشخص مي كند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادري، درحالي كه تجهيزات پروازي خود را همراه داشت، محوطه گردان عمليات را ترك كرده و پياده به سوي جنگنده به راه مي افتد.
در همين زمان سرهنگ بختياري ناگهان از خواب بيدار مي شود، به ساعتش نگاه مي كند، با عجله كلاه و تجهيزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دويدن مي كند. پرسنل گردان نگهداري مشغول مسلح كردن يك فروند اف 5 دو كابينه بودند. بابايي دستي بلند مي كند و سلام و خسته نباشيد مي گويد. عوامل فني با ديدن بابايي دست از كار كشيده و مشغول احوال پرسي با او مي شوند. سرپرست گروه مي گويد:

– همان طور كه دستور داده بوديد هواپيما را مسلح كرديم.

بابايي با يك بازرسي از هواپيما، دستور مي دهد موشك هاي نوك بال و تيرهاي مسلسل هواپيما را نيز پر كنند تا مهمات تكميل باشد.
سرهنگ نادري مي گويد:

– ببخشيد … ما براي شناسايي مي رويم يا شكار؟

كه بابايي نقشه اي را از جيبش بيرون مي آورد و مي گويد:

– ببين آقاي نادري … وقتي به هدف رسيديم بمب ها را روي تاسيسات فرو ريخته، آن را منهدم مي كنيم و در قسمت بعد بايد دور بزنيم و نيروهاي زرهي دشمن را در نقطه اي ديگر با راكت و فشنگ مورد حمله قرار دهيم.
سرهنگ نادري مي گويد: “اميدوارم خدا خودش كمك كند. ”
بابايي به گوشه اي مي رود، كتابچه دعايش را از جيب بيرون آورده و مشغول دعا خواندن مي شود كه سرهنگ بختياري نفس زنان به او مي رسد و مي گويد:

– من خواب بودم چرا بيدارم نكرديد؟

بابايي مي گويد: “توخسته اي استراحت كن. “

سرهنگ نادري مي گويد:

– تو خودت دو شبه كه نخوابيدي … اگر اجازه بدي من با نادري مي روم.

كه تيمسار مي گويد: “نه خسته نيستم انشاالله پرواز بعدي را شما انجام بدهيد. “

سرهنگ بختياري اصرار مي كند كه بابايي مي گويد:

– شايد ديگر فرصتي براي پرواز نداشته باشم.

سپس دست در گردن سرهنگ بختياري مي اندازد و مي گويد:

– ان شاالله برگشتم جشن مي گيريم.

بختياري به بابايي مي گويد:

– به من عيدي نمي دهي؟

كه بابايي مي گويد: “عيدي طلبت تا بعدازظهر. “

در اين هنگام هواپيما با بيشترين مهمات ممكن، آماده پرواز است. بابايي رو به آسمان مي كند و آرام مي گويد: “الله اكبر ” و سپس روبه سرهنگ نادري مي كند و مي گويد:

– محمد آقا برويم؟

هر دو از پلكان هواپيما بالا مي روند. تيمسار بابايي وقتي درون كابين قرار مي گيرد، براي بختياري و عوامل نگهداري كه در كنار هواپيما هستند، دست تكان مي دهند.
تيمسار در كابين عقب جنگنده قرار مي گيرد و پس از چك كردن هواپيما، به نادري مي گويد:

– برويم … امروز روز جنگ است.

هواپيما با رمز “تندر ” به ابتداي باند مي رسد و لحظه اي بعد با غرشي در دل آسمان جاي مي گيرد.
پس از يادآوري نقاط توسط بابايي به سرهنگ نادري، نادري نقل مي كند كه صداي او را به آرامي از راديو هواپيما شنيدم كه مي گفت:

– پرواز كن پرواز كن امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است.

بعد از مدتي نادري به تيمسار مي گويد:

– كليد مهمات روشن و آماده شليك هستم، موقعيت كجاست؟ تيمسار مي گويد: “تا هدف سه دقيقه مانده ” و ادامه مي دهد “چهار درجه به شمال. “

هواپيما پس از مانوري در آسمان، به نقطه مورد نظر مي رسد. ارتفاع گرفته و با شيرجه به سمت تاسيسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار مي دهد. با اصابت بمب ها، كوهي از آتش به آسمان زبانه مي كشد و صداي تيمسار در گوش نادري مي پيچد:

– الله اكبر … الله اكبر … مي رويم به طرف نيروهاي زرهي دشمن.

پس از چند لحظه، باران گلوله و موشك بود كه بر سر دشمن فرو ريخته مي شد. بعد از پايان تيرباران نيروهاي زرهي، تيمسار مي گويد: “آقا محمد … برگرديم. “

هواپيما با گردشي 180 درجه از منطقه دور مي شود. در پايين آتش زبانه مي كشد و بعثيان به هر سوي درحال فرار بودند.
هواپيما درحال عبور از كوه هاي بلند و جنگل هاي سرسبز بود كه صداي عباس در راديو مي پيچد:

– آقاي نادري … پايين را نگاه كن درست مثل بهشت است.

سپس آهي مي كشد و ادامه مي دهد:

– خدا لعنتشون كنه كه اين بهشت را به جهنم تبديل كرده اند.

پس از لحظاتي صداي عباس در كابين مي پيچد:

– مسلم سلامت مي كند يا حسين …

ناگهان صداي انفجار مهيبي همه چيز را دگرگون مي كند. عباس در يك آن خود را درحال طواف مي يابد:

– اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك…

و آخرين حرف ناتمام ماند.

سرهنگ نادري بعد از چند لحظه كه بيهوش بود، به خود آمد. درد شديدي در ناحيه پشت و بازويش احساس مي كرد و كابين نيز پر از دود شده بود.
هواپيما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادري موفق به كنترل هواپيما مي شود كه در اين هنگام مقدار زيادي از سرعت آن كم شده بود. تمام علائم به هم ريخته شده بود. سرهنگ نادري در راديوي هواپيما فرياد مي زند:

– عباس … حالت خوبه؟

ولي صدايي نمي شنود. هرچه صدا مي كند جوابي نمي گيرد. سرهنگ نادري كه گيج شده بود، يك بار ديگر عباس را صدا مي زند:

– عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.

سرهنگ نادري كه نااميد شده بود، سعي مي كند تا رادار را بگيرد:

– از تندر به رادار …

ولي كسي جواب نمي دهد. در آخرين لحظه افسر كنترل رادار صدايش مي زند:

– از رادار به تندر … صداي شما نامفهوم است.

سرهنگ نادري مي گويد:

– ما مورد هدف قرار گرفتيم. وضعيت خوبي نداريم. سعي دارم هدايت هواپيما را در دست بگيرم.

افسر رادار مي گويد:

– خون سرد باشيد … موقعيت را به دقت بررسي كنيد. به گوشم.

هواپيما درحالي كه تعادل كاملي نداشت، هر چند لحظه يك بار از حالت تعادل خارج مي شد كه سرهنگ نادري آن را دوباره به حالت نرمال بر مي گردانيد. نادري باز هم عباس را صدا مي زند ولي صدايي نمي شنود. آيينه كابين را تنظيم مي كند تا كابين عقب را ببيند. ولي متوجه مي شود شيشه بين دو كابين شكسته و چيزي ديده نمي شود. مانوري به هواپيما مي دهد و دوباره به عقب نگاه مي كند.
حافظ كابين متلاشي شده بود و در اثر باد شديد، قسمتي از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادري باز هم دقت مي كند، قطرات خون به شيشه بين دو كابين پاشيده شده و با خود مي گويد حتما شيئي منفجره او را متلاشي و به بيرون پرتاب كرده است.
نادري بار ديگر با رادار تماس مي گيرد:

– هواپيما به شدت آسيب ديده اكثر كنترل كننده ها از كار افتاده. از وضعيت كابين عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمي هستم.

افسر رادار جواب مي دهد:

– خودتان را در مسير 38 در جه شمال شرق قرار دهيد و ارتفاع را كم كنيد.

در پايگاه هوايي تبريز غوغايي برپاست. آژير وضع اضطراري در محوطه پايگاه پيچيده. آمبولانس و خودروهاي آتش نشاني و نيروهاي امداد همه به طرف باند پرواز در حركتند.
افسر رادار با دستپاچگي، مركز پيام نيروي هوايي را گرفته، وضعيت را گزارش مي كند و درخواست مي كند كه اين پيام سريعا به فرماندهي مخابره شود. سپس با هواپيما تماس مي گيرد:

– لطفا اعلام وضعيت كنيد.

سرهنگ نادري كه احساس درد شديدي مي كرد، قصد داشت به هر قيمتي هواپيما را بر روي باند به زمين بنشاند. با شنيدن صداي رادار مي گويد:

– دارم تلاش مي كنم ولي وضع هر لحظه بدتر مي شود.

افسر رادار به نادري اعلام مي كند كه در 18 كيلومتري باند هستيد.
نادري در اين لحظات درد شديدي در ناحيه پشت و بازو احساس مي كند. شروع به كم كردن ارتفاع براي نشستن برروي باند مي شود كه ناگهان صدايش در راديو مي پيچيد:

– دور موتور كم نمي شه …

افسر رادار به او مي گويد:

– محمد جان چاره اي نيست روي باند بيا.

نادري ملتمسانه از خداوند كمك مي خواهد. هواپيما باهمان سرعت، رو باند مي نشيند. نادري ترمز ها را فشار مي دهد كه عمل نمي كنند. افسر رادار فرياد مي زند چتر رو بزن و سپس فرياد مي زند:

– چتر باز شد. خدايا خودت كمك كن.

هواپيما با سرعت به انتهاي باند نزديك مي شود. نادري شير بنزين موتورها را سريعا قطع مي كند. در اين لحظه هواپيما در برابر چهره بهت زده نادري، با گير كردن به تور بارير (توري كه در انتهاي باند نصب مي شود و در مواقع اضطراري براي متوقف كردن هواپيما استفاده مي شود) متوقف مي شود. براثر گرماي حاصل از ترمز ها، چرخ هاي هواپيما آتش مي گيرند كه نيروي هاي آتش نشاني بلافاصله آن را خاموش مي كنند.
سرهنگ نادري با تلاش زياد از كابين پياده مي شود و درحالي كه از هواپيما فاصله مي گرفت، نگاهي به كابين شكسته عباس انداخت.
فرمانده پايگاه تيمسار “رستگارفر ” به نادري نزديك مي شود. نادري خودش را در آغوش تيمسار مي اندازد و شروع به گريه كردن مي كند.

سرگرد “بالازاده ” اولين كسي بود كه خود را به كابين عقب هواپيما رسانيد و لحظاتي بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود مي كوبد و مي گويد

– عباس در كابين است او قرباني حضرت ابراهيم در عيد قربان شده .

در اين لحظه صداي مؤذن در فضاي باند مي پيچد و در لحظات اذان ظهر روز عيد قربان، پيكر پاك و مطهر شهيد بابايي روي دست هاي دوستانش تشييع مي شود.
سرهنگ بختياري درحالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود، به سوي فرمانده پايگاه مي رود و مي گويد:

– دلم مي خواهد براي تشييع پيكر عباس، من فرمان پيش فنگ بدهم .

سراسر رمپ پايگاه خلبانان و پرسنل ايستاده بودند. سرهنگ بختياري با گام هايي لرزان به وسط رمپ مي رود و با صدايي رسا مي گويد:

– گوش به فرمان من … گارد مسلح به احترام شهيد پيش فنگ.

( رای: 1 امتیاز: 5 )

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.