کلیپ طنز

طنز حسن ریوندی و گلچین کارهای او

طنز حسن ریوندی و گلچین کارهای خنده دار او

شما امتیاز دهید:
به این مطلب امتیاز دهید
( رای: امتیاز: )

طنز حسن ریوندی و گلچین کارهای او

حکایت طنز از عبید زاکانی

حکایت

مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گفتند این از بهر چه خریدی گفت طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود

حکایت

مردی نزد بقالی آمد و گفت پیاز هم ده تا دهان بدان خو شبوی سازم بقال گفت مگر گوی خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی

حکایت

مردی دعوی خدایی کرد شهریار وقت به حبسش فرمان داد مردی بر او بگذشت و گفت آ یا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا همه جا باشد

حکایت

عربی را پرسیدند که چونی گفت نه چنان‌که خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم گفتند چگونه گفت زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم

حکایت

مردی زردشتی بمرد و قرضی برعهد ه او بماند پس مردی پسر او را گفت خانه ات را بفروش و قرضهای را که به گردن پدرت بود بپرداز گفت اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود گفت نی گفت پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش

حکایت

مردی با خشم خویش نزد حاکم آمد و خواست تا سخنی گوید که ناگهان بادی از او بجست پس روی به قفای خود کرده و گفت آیا تو میگوئی یا من بگویم

حکایت

شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز بدید. پرسید: این گور کیست؟ گفتند: از آن علمدار رسول است. گفت مگر با علمش در گور کرده‌اند؟

حکایت

شخصی دعوای خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال یکی اینجا دعوی پیغمبری می‌کرد، او را بکشتند. گفت: نیک کرده‌اند، که او را من نفرستاده بودم.

حکایت

پدر حجی، دو ماهی بزرگ بدو داد که بفروشد. او در کوچه‌ها می‌گردانید، بر در خانه‌ای رسید. زنی خوب صورت او را دید. گفت که یک ماهی به من بده تا ترا کون بدهم. حجی ماهی بداد و کون بستد. خوشش آمد. ماهی دیگر بداد و دیگر بکرد. پس بر در خانه نشست گفت قدری آب می‌خواهم. آن زن کوزه بدو داد و بخورد، و کوزه بر زمین زد و بشکست. ناگاه شوهرش را از دور بدید. در گریه افتاد. مرد پرسید که چرا گریه می‌کنی؟ گفت تشنه بودم، از این خانه آب خواستم، کوزه از دستم بیفتاد و بشکست. دو ماهی داشتم خاتون به گرو کوزه برداشته است و من از ترس پدر به خانه نمی‌توانم رفت. مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قدر ارزد؟ ماهی‌ها بگرفت و به حجی داد تا به سلامت روان شد.

حکایت

مولانا قطب‌الدین، به راهی می‌گذشت. شیخ سعدی را دید که شاشه کرده و کیر به دیوار می‌مالید تا استبراء کند. گفت: ای شیخ چرا دیوار مردم سوراخ می‌کنی؟ گفت: قطب، ایمن باش که بدان سختی نیست که تو دیده‌ای!

حکایت

شخصی در دهلیز خانه زن خود را می‌گایید و زن سیلی نرم در گردن شوهر می‌زد. درویش سؤال کرد. زن گفت: خیرت باد! گفت شما در این خانه چیزی می‌خورید؟ زن گفت: من کیر می‌خورم و شوهرم سیلی. گفت: من رفتم. این نعمت، بدین خاندان ارزانی باد!

حکایت

فصادی رگ خاتونی بگشاد. خاتون هر چه می‌پرسید، می‌گفت از پیری خون است. چون نیشتر بدو رسید بادی از وی جدا شد. گفت: ای استاد این نیز از پیری خون باشد؟ گفت: نه خاتون! از فراخی کون باشد.

حکایت

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست. برنجید و گفت: ای مردک کوری؟! سپر بدین بزرگی نمی‌بینی و سنگ بر سر من می‌زنی؟

حکایت

شخصی را پسر در چاه افتاد. گفت: جان بابا! جایی مرو تا من بروم ریسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم.

حکایت

مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید! پرسیدند که چرا میدوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است، می‌دوم تا آواز خود از دور بشنوم!

حکایت

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می‌کشد. بر او رحمش آمد. گفت: ای پیر! دو سه دینار زر می‌خواهی، یا دراز گوش، یا دو سه گوسفند، یا باغی که به تو دهم، تا از این زحمت خلاصی یابی؟ پیر گفت: زر بده تا در میان بندم، و بر دراز گوش بنشینم، و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم، و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم. سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

حکای

نوشته های مشابه

guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن
بستن