کلیپ طنز

طنز حسن ریوندی و شوخی با حیاتی

طنز حسن ریوندی و شوخی با حیاتی گوینده خبر

شما امتیاز دهید:
به این مطلب امتیاز دهید
( رای: 0 امتیاز: 0 )

طنز حسن ریوندی و شوخی با حیاتی

طنز عبید زاکانی

مردي خر گم كرده بود. گرد شهر مي‌گشت و شكر مي‌گفت: گفتند : چرا شكر مي‌كني. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نيز امروز چهار روز بودي كه گم شده بودمي.

خانه مصيبت‌زده

درويشي به در خانه‌اي رسيد. پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت براي تسليت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه شما را مي‌بينم، خويشاوندان ديگر مي‌بايد كه براي تسليت شما آيند.

گربه تبردزد

مردي تبري داشت و هر شب در مخزن مي‌نهاد و در را محكم مي‌بست. زنش پرسيد چرا تبر در مخزن مي‌نهي؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه مي‌كند؟ گفت: ابله زني بوده اي! تكه‌اي گوشت كه به يك جو نمي‌ارزد مي‌برد، تبري كه به ده دينار خريده‌ام، رها خواهد كرد؟

در فكر بودم

يكي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره پياز در بسته ديد. گفت: در اين باغ چه كار داري؟ گفت: بر راه مي‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز بركندي؟ گفت: باد مرا مي‌ربود، دست در بند پياز مي‌زدم، از زمين برمي‌آمد. گفت: اين هم قبول، ولي چه كسي جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نيز در اين فكر بودم كه آمدي.

تازه‌آمده‌ام

شخصي در خانه مردي خواست نماز بخواند. پرسيد كه قبله كدام طرف است، گفت: من هنوز دو سال است كه در اين خانه ام. كجا دانم كه قبله چون است.

خواندن فكر

شخصي دعوي نبوت مي‌كرد. پيش خليفه بردند. از او پرسيد كه معجزه‌ات چيست؟ گفت: معجزه‌ام اين است كه هرچه در دل شما مي‌گذرد، مرا معلوم است. چنان كه اكنون در دل همه مي‌گذرد كه من دروغ مي‌گويم.

پلنگ

بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد، يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:

چيزي نكند زهره كه ننگي باشد

بر جامه او ز نيل رنگي باشد.

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگي باشد

چون بازآيد، زهره پلنگي باشد

مسلماني

خطيبي را گفتند: مسلماني چيست: گفت: من مردي خطيبم، مرا با مسلماني چكار؟

عرق

كسي تا‌بستان از بغداد مي‌آمد، گفتند: آنجا چه مي‌كردي؟ گفت: عرق.

اهميت گيوه

درويشي گيوه در پا نماز خواند. دزدي طمع در گيوه او بست. گفت: با گيوه نماز درست نباشد. درويش دريافت و گفت: اگر نماز نباشد، گيوه باشد.

عمر بعد از مرگ

ظريفي مرغ بريان در سفره بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نمي‌خورد. گفت: عمر اين مرغ بريان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.

فرزند بزرگان

زن طلحك فرزندي زاييد. سلطان محمود او را پرسيد كه چه زاده است؟ گفت: از درويشان چه زايد؟ پسري يا دختري. گفت: مگر از بزرگان چه زايد؟ گفت: چيزي زايد بي هنجار گوي و خانه برانداز.

تلقين مغرضانه

ميان رئيس و خطيب ده دشمني بود. رئيس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطيب را گفتند: تلقين او گوي. گفت: از بهر اين كار ديگري را بخواهيد كه او سخن من به غرض مي شنود.

دزد بي تقصير

استر طلحك بدزديدند. يكي مي‌گفت: گناه توست كه از پاس آن اهمال ورزيدي، ديگري گفت: گناه مهمتر آن است كه در طويله بازگذاشته است… گفت: پس در اين صورت، دزد را گناه نباشد.

به همين مي‌خندم: شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيده نيمه شب صداي خنده وي را در بالاخانه شنيد. پرسيد كه در آنجا چه مي‌كني؟ گفت: در خواب غلتيده‌ام، گفت: مردم از بالا به پايين مي‌غلتند تواز پايين به بالا مي‌غلتي؟ گفت: من هم به همين مي‌خندم.

نوشته های مشابه

guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن
بستن